تبليغاتX
نهایت آرزوم
برای کسی که تو دلم درخشید

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:49  توسط باران | 
سلام م م م م

من اومدم م م

خيلي دلم واسه اينجا تنگ شده بود !

اما نه براي مطلب هاش بلکه براي قلمم !

فکر کنم يک سالي هست که دستم به قلم نرفته !

راستش از همه ممنونم از دوستاي گلم که با وجود خالي بودن

اين کلبه بازم بهش سر مي زدن...از مامان گلم ممنونم که با

 دلسوزياش باعث شد زندگيم رو دوباره بسازم و در آخر از

 باباي گلم ممنونم که مطمئنم توي اون دنيا هنوزم مثل هميشه داره دعام ميکنه !

و در آخر از خودم ممنونم که تونستم باز هم خودم باشم !

اين روزا زود به زود به اين خونه سر ميزنم ! شما هم منو تنها نذارين !

زندگي شيرين شده مثل عسل !

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:42  توسط باران | 
به سلام ها ديگر دل نمي بندم.... و از خداحافظي ها غمگين نمي شوم ..
ديگر عادت کرده ام به تکرار يک نواختي دوري و دوستي...

بعد از ۵ ماه اومدم.....
با کلي تغيير.....با يک دنيا منطق...
ديگه عاشق نيستم....همه ي عشق و احساس قلبم رو ريختم دور...

اون برگشت....پشيمون...خسته...تنها... ولي نتونستم ديگه دوستش داشته باشم...

ديگه هيچ حسي بهش ندارم...اون موقع که براش مي مردم نبود...يعني نخواست که باشه....و حالا که اون مي خواد..من نيستم...

نمي تونم آدمي رو ببخشم که يک عمر به عشق و احساسم خنديد...گريه هامو مي  ديد و مي خنديد...

غمم رو مي ديد و مي گفت حوصله ات رو ندارم..نمي تونم آدمي رو ببخشم که منو شکست...

و حالا عقربه ي ساعت برگشته...

بازم ميام پيشتون..حالم کلي خوبه اين روزا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:36  توسط باران | 

نیمه شب آوازه و بی حس و حال                  در سرم سودای جامی بی زوال 
پرسه ای آغاز کردیم در خیال                       دل به یاد آورد ایام وصال   
از جدایی یک دوسالی می گذشت              یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را                             خاطرات اولین دیدار
آن نظربازی آن اسرار را                             آن دو چشم مست آهووار را                                            همچو رازی مبهم و سربسته بود               چون من از تکرار او هم خسته بود 
آمد و هم آشیان شد با من او                   هم نشین و هم زبان شد با من او 
 خسته جان بودم که جان شد با من او       نا توان بودم توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی                    این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده دار تا سحر                  وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر                      دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد                        گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل                گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق بان شوی دریاست دل               بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده                  در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان                     من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر  دارم بدان                چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من             با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده             دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده               عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش              طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود                بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود                       همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود                      در نجابت در نکوهی ناب بود
روزگارررر روزگار اما وفا با ما نداشت           طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت          بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس                  حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود                       در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود                   سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست                ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست                این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست                    رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است          خسته جان و تشنه ی خون من است
بخت بد زین وصل او قسمت نشد             این گدا مشمول آن رحمت نشد
                                   طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست          با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم            باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور خراب از غم شدم           ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را                         سوخت بی پروا پر پرواز را
عشق من از من گذشتی خوش گذر       بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر                امشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند               بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود           عشق دیرین گسسته تار و پود

                              
  گر چه آب رفته باز آید به رود
                                 ماهی بیچاره اما مرده بود
   

                                                                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:29  توسط باران | 
ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی سلام:
دقیقا یادم نیست که چند روز از نبودنت می گذره ولی فقط اینو می دونم که عجیب دلتنگتم....
دلتنگ حرفات-نگاهت-نفسهات و....کاش می شد همه ی حرفها رو زد ولی چون نمیشه پس منم نمی زنم...
بیشتر حرفا قشنگیش اینه که تو دل آدما بمونه..چه فرقی می کنه؟ دل من هم یک جایی است پیش دل تو...زندگیم قشنگه تا زمانی که تو باشی..اما وقتی که بری....اون موقع است که تمام رنگهای خاکستری و قهوه ای میشن همدم این قلب بی خانمان....اون قدر شفافی که غم و شادی وجودت رو میشه از توی صدات فهمید..چند شب پیش توی خیالم غم وجودتو با تمام سلول های بدنم احساس کردم..
دیشب دلم عجیب برای صدات تنگ شده بود.....
اولین طنین دلنشین صداتو که شنیدم قدرت نفس کشیدن رو هم از دست دادم..نفسم بند اومد...
غصه هامو ازت پنهون می کنم ...مبادا که غصه های خاکستری من سیم های نازک احساساتت رو خدشه دار کنه...مسکن هستی..وقتی میا ی همه ی درد ها رو با خودت می بری..
روحم-خودم و زندگیم عجیب بهت نیاز داره....عجیب است که بی دلیل دوستت دارم..
اصلا می فهمی چی می گم؟ کاش یک ذره از احساسات من رو درک می کردی...
می دونی چیه؟ هر ثانیه - هر دقیقه و هر ساعت من بدون تو می گذره ولی سرشار از عطر نفس های تو است.اصلا مگه می شه توی خیال من نباشی؟(مگه میشه تو نباشی و من از عشق بخونم...)
اگه یک گلستان گل هم بهت بدم بازم....
دیشب دلک گرفته بود رفتم کنار پنجره .ستاره ها از اون بالا الکی واسه من فخر می فروختن و هی نورشون رو می پاچیدن توی صورت من و هی چشمک می زدن...
می دونی من بهشون چی گفتم؟
به همشون گفتم که نورشون کمترین اهمیتی برای من نداره .گفتم درخشندگیشون مسخره است.به همشون گفتم که اگه روزی و روزگاری سعادت دیدن تو رو پیدا کردن خودشون می رن و تا ابد شاکن زمین می شن ....
خنده های روزکی منو هیچکی نمی فهمه...فقط خودت می فهمی...فقط تو می فهمی که بی تو چه تنهام و با تو یک دنیا...
زندگیم عجیب بدون تو بوی غربت میده..بغض هام رنگ بغض هایی است که شقایق می کنه...
گاهی اوقات با خودم می گم آیا اصلا اون میاد؟
بیا....این دفعه دیگه واقعا بیا....نه او اون آمدن هایی که رفتن داره....
این دفعه بیا و بمان...

کسی که چه نثر بنویسه و چه نظم همیشه به یاد توست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:51  توسط باران | 
سلام و کلی سلام....
من اومدم ....

این دفعه کلی خوبم...........

کلی انرژی دارم .فکر کنم دعاهای شما بود که منو نجات داد...

خب حالا می رسیم به جوجو.....
جوجو حالش کلی خوبه.....کلی مهربونه....البته بزنم به تخته...چون زود چشم می خوره...
کلی دوست داشتنی شده...
واییییییییی خداااااااااااا مرسی ی ی ی ی ی

اومدم که خوشحالیم رو باهاتون قسمت کنم.......

چند روز دیگه با یک مطلب جدید میام.....

همتون رو دوست دارم به خصوص ......جوجوم رووووو

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:23  توسط باران | 
خداحافظی؟

چه واژه ی سختی است......برای من که مجبور بودم از همه ی زندگیم خداحافظی کنم....

خیلی وقت است که ننوشتم......واسه دلم......واسه آدما....واسه جوجو......

اینا مهم نیست ...مهم اینه که دیگه منو نمی خواد......به راحتی گذر نسیم از روی برگهای زرد پاییز اون هم از من خیلی ساده گذشت.....

کاش اینقدر ساده احساساتمو له نمی کرد....

ازش خداحافظی کردم...خیلی سخت.....خیلی دردناک.....

از اون موقع تا حالا عملا مرده ام.....مثل جنازه

باقی مونده ام هم داره ذره ذره آب میشه...

می دونم این اینجا نمیاد و اینا رو نمی خونه...

عیبی نداره.....

بچه ها هر وقت ابری ترین نقطه ی دلتون گرفت و قرار شد اشکی از چشمتون جاری بشه منو فراموش نکنید و به یاد دختری هم باشید که آسمون چشماش از وقتی که همه ی زندیگیش اونو تنها گذاشت همیشه ابری است.....

هر جا دیدینش بهش بگید یک نفر هست که خیلی دوسش داره....

دعام کنید زیادددددد

این حرف همیشه اول و آخر منه....

تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیل دیگه......

تا اطلاع ثانوی بای                             

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:37  توسط باران | 

از کجا شروع کنم ؟

برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد

داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است

حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد

از کجا شروع کنم ؟

با اولین سلامش

معنای جدیدی به جهان پوچ من داد

که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود

او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد

او قلب مرا پر کرد

او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد

با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد

و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد

برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند

با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟

و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است

چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟

آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟

من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که

می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند

و او آنجاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 18:8  توسط باران | 

دوستت داشتم ...
می دونی چرا؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد..
چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شده ام ...
یک احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چه؟؟
هر چی عشق و احساس داشتم به پات ریختم ...
تو هم تظاهر می کردی که یک وقت کم نیاری....
به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد...
اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو به تو تقدیم کردم ...
تو هم به اصطلاح نامردی نکردی ....
دو دستی اونو چسبیدی و گفتی : خوب ازش نگهداری می کنم..مطمئن باش جای خوبی سپردیش.
همیشه می گفتی:من با همه ی آدم بدا فرق دارم...من مثل اونا نیستم ...
می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟ اعتماد خیلی سخته...خیلی ...اونم توی این زمونه ی نامرد...
اما من به حرفات ... به نگاهت....و به چشمات اعتماد کردم...
درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو توی وجودت دیدم..
دیدم که کم کم داری روی تموم احساسات من پا می ذاری ...
دیگه باورت ندارم !!!!
نمی خواستم اینو بگم.....
اما تو رفیق نیمه راهی ........................
بارها بهم ثابت شد....
هر دفعه خودم رو دلداری می دادم که همه چیز درست می شه اما نه ! تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی..چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمی ات نیاز داشتم پشتم رو خالی می کردی و منو تنها می ذاشتی....
اینه رسم رفاقتت !!!؟؟؟....
کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی.....
حالا می دونم ...تو با همه  ی آدم بدای دیگه فرق داری.......
آره فرق داری.....
همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یک بار میشکنن اما تو روزی چند بار قلب من رو می شکنی.....
روزی چند بار منو می کشی....و دوباره زنده می کنی
بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی ..
می دونی چیه؟ نه نمی دونی !...!..
یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی...هیچ وقت حاضر نشدی حتی یک بار به خاطر کسی که همیشه یه خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی..

دیگه می خوام..........
شاید این جوری یک ذره بتونی احساس منو درک بکنی...
نمی دونم...شایدم مثل بقیه ی چیزا از این هم خیلی ساده بگذری...
اما این رو بدون ...
نمی تونم.........


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 22:26  توسط باران | 
سلام م م م

من بازم اومدم. ولی اینبار کلی دختر خوبی شدم و دیگه آثاری از هاپو بودن توی من وجود نداره..

اومدم به جوجو کلی تبریک بگم........جوجو عمو شد...عموی یک پسر خوشگل و ناناز.....

جوجوی ناز و دوست داشتنی خودم.......
بهت کلی تبریک میگم و برات آرزوی بهترین ها رو دارم....امیدوارم یک روز بابا بشی....

وای جوجوووو اگه بدونی......دلم برات یک ذره شده......پس کی میای......من که مردم اینجا.....

بدو زود بیا که ویتامین خونم اومده پایین شدیددددددددد

دوستت دارم هوار تا........
راستی مرسی که همیشه با صبوری هات من رو تحمل میکنی....

بیشتر از همیشه واست می میرم....

امشب دیگه برای تو می نویسم
آری تو..باز هم تو...فقط تو...
برای تو که آبی ترین آب ها هستی...
کلامم تلخ است ، روزگار و قلمم تلخ تر...
هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسید شیرین شیرین شد..
اصلا تو یک معنای همیشه تازه و شیرینی..ناشناخته ؟
دوست داشتنت مثل عشق ، مثل درخت...
پس خوشا به حال من که باز امشب از تو و برای تو می نویسم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 23:3  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند.
سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود.
سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس)

پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
دنیای آسمونی
اولین و بزرگترین دیوونه خونه ی اینترنتی
فرشاد مغرورترین پسر دنیا
خیال پرواز
ّF A Q ((0 o 0)) S y S T o M
من دیوونتم به خدا
هر چیزی که فکرشو بکنی
سکوت باران
یاد عشق
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
هستم به بودنت
سلطان عشق
سکوت شیشه ای
عشق و صداقت
matinmusic
غم های یک کوچولو
بنام عشق
alone
درد و دل یک دختر کوچولو
سیاوش و دوستان
كاشكي مي دونستي چقدر دوستت دارم
زندگيم پگاه
بهاره
دست نوشته های عسل
unique boy
رفت و بر نگشت
پسر ...جهنمی...رشت
دانلود موزيك
تو احساس منو می خوای منم ای وای تو رو میخوام
حرفهای نگفته ی دلم
بالایی
کوی اسلام
رزیتای گلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان