![]() |
![]() |
|
| برای کسی که تو دلم درخشید |
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:49 توسط باران |
|
|
سلام م م م م
من اومدم م م خيلي دلم واسه اينجا تنگ شده بود ! اما نه براي مطلب هاش بلکه براي قلمم ! فکر کنم يک سالي هست که دستم به قلم نرفته ! راستش از همه ممنونم از دوستاي گلم که با وجود خالي بودن اين کلبه بازم بهش سر مي زدن...از مامان گلم ممنونم که با دلسوزياش باعث شد زندگيم رو دوباره بسازم و در آخر از باباي گلم ممنونم که مطمئنم توي اون دنيا هنوزم مثل هميشه داره دعام ميکنه ! اين روزا زود به زود به اين خونه سر ميزنم ! شما هم منو تنها نذارين ! زندگي شيرين شده مثل عسل ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:42 توسط باران |
|
|
به سلام ها ديگر دل نمي بندم.... و از خداحافظي ها غمگين نمي شوم ..
ديگر عادت کرده ام به تکرار يک نواختي دوري و دوستي... بعد از ۵ ماه اومدم..... اون برگشت....پشيمون...خسته...تنها... ولي نتونستم ديگه دوستش داشته باشم... ديگه هيچ حسي بهش ندارم...اون موقع که براش مي مردم نبود...يعني نخواست که باشه....و حالا که اون مي خواد..من نيستم... نمي تونم آدمي رو ببخشم که يک عمر به عشق و احساسم خنديد...گريه هامو مي ديد و مي خنديد... غمم رو مي ديد و مي گفت حوصله ات رو ندارم..نمي تونم آدمي رو ببخشم که منو شکست... و حالا عقربه ي ساعت برگشته... بازم ميام پيشتون..حالم کلي خوبه اين روزا...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:36 توسط باران |
|
|
نیمه شب آوازه و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:29 توسط باران |
|
|
ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی سلام:
دقیقا یادم نیست که چند روز از نبودنت می گذره ولی فقط اینو می دونم که عجیب دلتنگتم.... دلتنگ حرفات-نگاهت-نفسهات و....کاش می شد همه ی حرفها رو زد ولی چون نمیشه پس منم نمی زنم... بیشتر حرفا قشنگیش اینه که تو دل آدما بمونه..چه فرقی می کنه؟ دل من هم یک جایی است پیش دل تو...زندگیم قشنگه تا زمانی که تو باشی..اما وقتی که بری....اون موقع است که تمام رنگهای خاکستری و قهوه ای میشن همدم این قلب بی خانمان....اون قدر شفافی که غم و شادی وجودت رو میشه از توی صدات فهمید..چند شب پیش توی خیالم غم وجودتو با تمام سلول های بدنم احساس کردم.. دیشب دلم عجیب برای صدات تنگ شده بود..... اولین طنین دلنشین صداتو که شنیدم قدرت نفس کشیدن رو هم از دست دادم..نفسم بند اومد... غصه هامو ازت پنهون می کنم ...مبادا که غصه های خاکستری من سیم های نازک احساساتت رو خدشه دار کنه...مسکن هستی..وقتی میا ی همه ی درد ها رو با خودت می بری.. روحم-خودم و زندگیم عجیب بهت نیاز داره....عجیب است که بی دلیل دوستت دارم.. اصلا می فهمی چی می گم؟ کاش یک ذره از احساسات من رو درک می کردی... می دونی چیه؟ هر ثانیه - هر دقیقه و هر ساعت من بدون تو می گذره ولی سرشار از عطر نفس های تو است.اصلا مگه می شه توی خیال من نباشی؟(مگه میشه تو نباشی و من از عشق بخونم...) اگه یک گلستان گل هم بهت بدم بازم.... دیشب دلک گرفته بود رفتم کنار پنجره .ستاره ها از اون بالا الکی واسه من فخر می فروختن و هی نورشون رو می پاچیدن توی صورت من و هی چشمک می زدن... می دونی من بهشون چی گفتم؟ به همشون گفتم که نورشون کمترین اهمیتی برای من نداره .گفتم درخشندگیشون مسخره است.به همشون گفتم که اگه روزی و روزگاری سعادت دیدن تو رو پیدا کردن خودشون می رن و تا ابد شاکن زمین می شن .... خنده های روزکی منو هیچکی نمی فهمه...فقط خودت می فهمی...فقط تو می فهمی که بی تو چه تنهام و با تو یک دنیا... زندگیم عجیب بدون تو بوی غربت میده..بغض هام رنگ بغض هایی است که شقایق می کنه... گاهی اوقات با خودم می گم آیا اصلا اون میاد؟ بیا....این دفعه دیگه واقعا بیا....نه او اون آمدن هایی که رفتن داره.... این دفعه بیا و بمان... کسی که چه نثر بنویسه و چه نظم همیشه به یاد توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:51 توسط باران |
|
|
سلام و کلی سلام....
من اومدم .... این دفعه کلی خوبم........... کلی انرژی دارم .فکر کنم دعاهای شما بود که منو نجات داد... اومدم که خوشحالیم رو باهاتون قسمت کنم....... چند روز دیگه با یک مطلب جدید میام..... همتون رو دوست دارم به خصوص ......جوجوم رووووو فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:23 توسط باران |
|
|
خداحافظی؟
چه واژه ی سختی است......برای من که مجبور بودم از همه ی زندگیم خداحافظی کنم.... خیلی وقت است که ننوشتم......واسه دلم......واسه آدما....واسه جوجو...... اینا مهم نیست ...مهم اینه که دیگه منو نمی خواد......به راحتی گذر نسیم از روی برگهای زرد پاییز اون هم از من خیلی ساده گذشت..... کاش اینقدر ساده احساساتمو له نمی کرد.... ازش خداحافظی کردم...خیلی سخت.....خیلی دردناک..... از اون موقع تا حالا عملا مرده ام.....مثل جنازه باقی مونده ام هم داره ذره ذره آب میشه... می دونم این اینجا نمیاد و اینا رو نمی خونه... عیبی نداره..... بچه ها هر وقت ابری ترین نقطه ی دلتون گرفت و قرار شد اشکی از چشمتون جاری بشه منو فراموش نکنید و به یاد دختری هم باشید که آسمون چشماش از وقتی که همه ی زندیگیش اونو تنها گذاشت همیشه ابری است..... هر جا دیدینش بهش بگید یک نفر هست که خیلی دوسش داره.... دعام کنید زیادددددد این حرف همیشه اول و آخر منه.... تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیل دیگه...... تا اطلاع ثانوی بای |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:37 توسط باران |
|
|
از کجا شروع کنم ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 18:8 توسط باران |
|
|
دوستت داشتم ... دیگه می خوام..........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 22:26 توسط باران |
|
|
سلام م م م
من بازم اومدم. ولی اینبار کلی دختر خوبی شدم و دیگه آثاری از هاپو بودن توی من وجود نداره.. اومدم به جوجو کلی تبریک بگم........جوجو عمو شد...عموی یک پسر خوشگل و ناناز..... جوجوی ناز و دوست داشتنی خودم....... وای جوجوووو اگه بدونی......دلم برات یک ذره شده......پس کی میای......من که مردم اینجا..... بدو زود بیا که ویتامین خونم اومده پایین شدیددددددددد دوستت دارم هوار تا........ بیشتر از همیشه واست می میرم.... امشب دیگه برای تو می نویسم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 23:3 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند. سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود. سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس) |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|